به شکوفه میگم ولی حق من و این پسر این نبود که همدیگه رو در سکوت مطلق فقط نگاه کنم،از دورها،از خیلی دورها،حق ما این نبود که وایسیم و ببینیم که احتمالا من یه روزی با یکی آشنا میشم یا اون،حق ما این بود ک
خیلی دلم برات تنگ شده مهدی،چند روز پیش الهه صدام کرد یدونه... و من گریه کردم،نشسته بودم روی مبل و گریه کردم،مامان گفت چی شده؟ گفتم الهه بهم میگه یدونه،نشست کنارم،با هم گریه کردیم،چون اینجا همه دلتنگ ت
بعد از آخرین مکالمه مون که به طعنه های من و بی اعتنایی تو گذشت و پیام فرداش که نوشتی: " خوشحالم که از من بدت میاد و داری فراموشم میکنی. " و مهلت ندادی تا بهت بگم من فراموش نمیکنم و ازتم بدم نمیاد،فکر
دیشب بهت گفتم: خب چرا با دوس دخترت دو نفره جشن نمیگیرین!؟ و اینقدر عادی این جمله رو گفتم که چند دقیقه طول کشید تا فهمیدم این جمله رو دارم به تو میگم نه به دوستم،نه به امیرحسین یا امین یا محمد یا هرکی،
بهم میگی بازی تموم نشده،خودتم میدونی. اما تنها حقیقتی که من ازش با خبرم همینه،همین که:
" عشق بازی نبود در چشم ام
من خودم باختم،نمی بردی... "
تنها حقیقتی که این روزها بهش آگاهم رفتنه،پیوستن رفتن،خرم آن